تبليغاتX
دخترک

دخترک

دخترک تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 16:22  توسط دخترک  | 

ببين: عمري وفادار تو بودم                          دلم جز با تو پيوندي نبسته،
  چه سازم؟ نقش عشقي تازه چندي ست              به خلوتگاه پندارم نشسته.

  چو شب سر مي نهم بر بالش ناز،                  خيالش در كنارم ميهمان است:-
  نمي داني چه پُرشور و چه گرم است              نمي داني چو خوب و مهربان است

  نمي داني به خلوتگاه رازم،                         خيال دلكشش چون مي نشيند؛
  همين دانم كه در دل هر چه دارم                   به جز او جمله بيرون مي نشيند.

  ز يادم مي بَرد با خنده يي گرم                      جهان را با غم بود و نبودش.
  نمي داني چه شادي آفرين است                     نوازش هاي چشمان كبودش.

  بيا يك شب، خدا را، شاهدم باش                    ببين: در خاطرم غوغايي از اوست،
  ببين: هر سو كه مي گردد نگاهم،                  همان جا چهره ي زيبايي از اوست.

  به او صد بار گفتم «پاي بندم»                     چه سازم؟ گوش او براين سخن نيست.
  چو بندم ديده را، پيداتر آيد-                         گناه از اوست، دانستي؟ ز من نيست.

  ببين: من با تو گفتم، كوششي كن                   ز پندارم خيالش را بشويي،
  و گرنه گر دلم پابند او شد،                         مرا بدعهد و سنگين دل نگويي.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:22  توسط دخترک  | 

تقديم به عشقم ..........

داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد
 گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش
 گاهی وقت ها با چشم
 و گاهی هم با هيچکدام
 خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که
 صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد
 در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است
 کرمی پروانه می شود  
 آسمان را در می نوردد
 و خود را به روشنايي می رساند
 هر چقدر داغ , هرچقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 و آدمی عاشق می شود
 همه داشته هايش را در می نوردد
 رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند
 هر چقدر سرد , هر چقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد
 و يادم می ماند
 صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من
 از عمق پيله تنهايي های من
 اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد
.

 

 

 

.........همه عاشق های دنیا به خصوص کسی که عشق را به من آموخت و خود او قلبم را ربود ، تبریک می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 22:40  توسط دخترک  | 

 

دستهايت هميشه مرهم اين دل زخمي بوده ،

 

و شانه هايت امن ترين محل براي گشوده شدن بغض هاي كهنه،

 

و آغوشت بهترين مأمن براي رسيدن به معناي واقعي آرامش.

 

خدايا !

 

دوستت دارم !...براي اثبات بندگيم بگو تا چه كنم ؟...باورم داري ؟

 

خالق هميشه جاويدم !

 

محتاج توام و اين را با غرور فرياد ميزنم تا همه بدانند كه

 

هميشه و هميشه و هميشه نيازمند كمكت هستم.

 

با تمام بندگيم برايت به خاك سجود مي افتم و در هر سجده هزاران هزار بارمي گويم :

 

خالق هميشه محبوبم دوستت دارم

 

و هميشه و همه جا حضور مهربان وگرمت را كنارم، نزديك تر از رگ گردن حس ميكنم.

 

خالقم ! اي مهربان آسماني من !

 

هرگز تنهايم مگذار كه نبود تو مهر پاياني است بر زندگي اين بنده كوچك تو !

 

هميشه با من باش...هميشه !

 

پروردگارم !

 

آغوش بگشا...بنده ات سوي تو بال پرواز گشوده...

 

آغوش مهربانت را بگشاي تا دمي در آن بياسايم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:11  توسط دخترک  | 

خداوندا

صدایم در گلو شکسته است

و اشک در چشمان کم سویم خشکیده

لبهایم دیگر توان باز و بسته شدن ندارند

و قلبم...

خداوندا!

صدای آبی رود را می شنوم

ولی نمی توانم صحبت کنم

صدای گریه های کودکی را می شنوم

ولی نمی توانم بگریم

 

آه خدای من

چه به روز من آمد؟

مگر او که بود؟

جز رهگذری ساده که از ذهن خسته ی من می گذشت

چرا دل به او دادم؟

در حالی که او....

چرا او را دوست دارم در حالی که او در فکر دیگری است؟

چرا خدای من؟چرا؟

خداوندا

من از او گله ای ندارم

ولی از ته دل این را می گویم

مواظبس باش

خدای من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط دخترک  | 

از عشق مگريز
به سوي آن بشتاب ،
عشق ژرف ترين شادي هاست .
چشم به راه آن چه که مي خواهي ، نمان!
بلکه با تمام وجود آن را بجوي ،
و بدان که زندگي در نيمه راه با تو ديدار خواهد کرد .
اگر تدبيرها و روياهايت با اميدهاي تو همسو نشدند ،
تو راه گم نکرده اي ،
هرآينه که چيزي نو از خود و زندگي بياموزي ،
بدان پيش رفته اي .
داشتن احساس نيکو به زندگي ، در گرو داشتن احساس نيکو به خود است .
هرگز خنده را از ياد نبر !
و غرور نبايد مانع گريستن تو شود .
با خنديدن و گريستن است که
زندگي معنايي کامل مي يابد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:20  توسط دخترک  | 

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 9:8  توسط دخترک  | 

يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط دخترک  | 

شبام چه بی ستاره و روزام چه بی فروغه

 زمونه اینو یادم داده دوسِت دارم دروغه

با قلب من بازی نکن حرفاتو باور ندارم

ازمستی خیری ندیدم میلی به ساغر ندارم

میخوام که تنها بمونم مثه روزای بی کسی

مثه قناری تو قفس بی یارو بی هم قفسی

اگه بگی که عشق میگم یعنی دروغ یعنی شکست

دیگه گذشت اون روزا که حرفات روقلبم می نشست

دوست داشتنت رو هم دیدیم عاشقانه هاتم شنیدیم

بذار که راحتت کنم به آخر خط رسیدیم

میخوام برم یه گوشه ای تو کنج خلوت خودم

اگه خدا کمک کنه عشقتو از یاد ببرم

لبهامو رو هم میذارم نگیره آهم دامنت

چشمامو دلداری میدم عادت میشه ندیدنت

شیرین ترین لیلی بودم واسه شبای بیستون

فرهادِ مجنون نبودی واسه من بی همزبون

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 16:50  توسط دخترک  | 

        میخواهم فقط برای تو بنویسم

         برای تو

         آمدنت در زندگیم

         نوید شادیها بود

         زندگی بود،عشق بود

         شیفتگی بود

        دنیایی ازجنون و دلدادگی بود

       میخواهم

        برایت بنویسم ای تنهاترینم

         چگونه آمدی

        چگونه جای جای قلبم را

        به تصرف عشق خودت در آوردی

         گویا

         این قلب فقط متعلق به تو بود

        میخواستم برایت بنویسم

         وقتی بیایی

        در قلبی ساکن خواهی شد

         که جز مهر تو

        مهر دیگری در آن راه نخواهد داشت

         وقتی بر قلبم قدم نهادی

         همه جای قلبم متعلق به تو شد

         میدانی؟ چشمانم منتظر آمدن تو بودند

         میخواهم برای تو بنویسم

      با آمدن تو قلبم پرشد از خاطره های شیرین

         وقتی آمدی

        آفتاب نگاهت

        به زندگانیم روشنایی بخشید

         ناگهان عشق تو

        به مرز جنونم کشاند

      اکنون همه وجودم متعلق به توست میخواهم برایت بنویسم

       شبهای تنهایی من پر شده ازیاد تو

        همه ثانیه های من به تو تعلق دارد

        به تو مینویسم

       همه هستیم، همه داشتن و نداشتنم

       فقط و فقط ما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:31  توسط دخترک  |